|
با پایان یافتن دوره نمایندگی نمایندگان دور ششم و هفتم مجلس شورای اسلامی و به تبع آن سرانجام یافتن انتشار ماهنامه های آوای نور ( ابراهیم امینی ) و سرو ( علی احمدی ) که جز تریبونی برای مدیر مسولان خویش در راستای سیاست به اصطلاح روشن سازی افکار عمومی ( همان کتک کاریهای سیاسی معمول ) نبودند ، این ذهنیت در اندیشه ی حداقل قشری تحصیل کرده در ممسنی شکل یافته بود که باید منتظر نماینده ی بعد و روشن سازی افکار عمومی توسط ایشان که لازمه ی آن انتشار نشریه ای می بود باشند.
خوشبختانه و یا به زعم من بدبختانه نماینده ی دوره هشتم ، عطای نشریه را به لقایش بخشیده و به نقل برخی دوستان کنج خانه ی ملت را سنگری آرامتر و جایگهی امن تر یافتند . باشد که خدای توفیق دهد.
فقدان رسانه ای فارغ از گرایشهای موجود و جدا از معضلی کهن و پیوند یافته با خون و گوشت مردم ممسنی بنام طایفه گرایی ، ضروری می نمود . هر چند در اوضاع و احوال اخیر جامعه ی ما چنین نشریه ای حتی در پایتخت نیز وجودی خارجی نداشته یا بهتر بگوییم : نمی توانست داشته باشد.
در چنین فضایی نشریه ای در ممسنی سر برآورد که حتی قبل از انتشار و پخش عمومی در تراکت های تبلیغاتی اش خود را روزنامه ای روشنفکرانه معرفی می کرد . نشریه ای با نام فراسو به مدیر مسوولی فرشاد تاجبخش . او را می شناختم ، حداقل در جلسات انجمن ادبی شهر گاهی نطق های او را شنیده بودم و به تنها چیزی که ایمان داشتم نگاه منصفانه ی او به همه چیز بود . نگاهی که مستقل بود و به اندیشه پایبند . اندیشه ای مقدس که اندیشه ای را نفی نمی کرد .
شماره اول فراسو توجه چندانی را به خود جلب نکرد و حتی در شماره دوم انتقاداتی را برانگیخت هر چند حرکت روبه جلویی را نشان می داد . نشریه هر روز بوی بیشتری از نشریه ی حالا توقیف شده ی ( شهروند امروز ) می داد . شماره های سوم به بعد رویکرد و اندیشه ی گردانندگان فراسو را به همه شناسانده بود . ویژه نامه هایی که فراسو در خصوص شخصیتهای فرهنگی و ادبی و سیاسی همچون بهمن بیگی ، عطا بویراحمدی و احمد انصاری و نمایندگان ادوار گذشته ی ممسنی در مجلس منتشر می کرد ، کم نظیر بود . حداقل از دیدگاه من گفتگوی فرشاد تاجبخش با محمد بهمن بیگی (چندی پیش از فوت ایشان) در ویژه نامه ی بهمن بیگی فوق العاده بود .صریح و آگاهانه و شاید نزدیکترین کسان به بهمن بیگی را نیز بهت زده می کرد.
صراحت نشریه می رفت تا کاری دستشان بدهد . آنهم در شهرستانی که گاه مسوولانش بجای آنکه خود را در مقام خدمتگزاری و پاسخگویی به مردم ببینند ، دایه ی مهربانتر از مادر میشوند و سنگ این و آن را به سینه می زنند . فراسو اما جوشان و پایدار به پیش می رفت . خوب میدانست که با لنگ انداختنی هر چند ساده و فریبکارانه قافیه را چگونه خواهد باخت.
فراسو را می ستایم چراکه حداقل تا کنون مستقل و بی پشتوانه به پیش رفته، آنهم در گوشه ای از این خاک که با وجود بیشترین جامعه ی آماری نیروی انسانی متخصص ( هرچند در غربت) حداقل در سطح استانی ( و به زعم من منطقه ای) از مشکلات حاد اقتصادی و فرهنگی رنج میبرد و چشم انداز امید بخشی برای آن ( در مقایسه با برخی غولهای همسایه و هم استانی ما ) قابل تصور نیست .
نکته ی حایز اهمیت که از شماره های اول فراسو هم می شد آن را حدس زد آنکه نشریه ، فراسو تر از مرزهای جغرافیایی را می کاوید . تحریریه ی قوی و عمدتا دانشگاهی نشریه با نگاه ویژه ای که به مسایل بومی شهرستان داشته و دارند ، در پی یافتن مخاطبان دیگری نیز بوده که انتشار اینترنتی و منظم مطالب نشریه و تهیه ی آرشیو نشریه را در وبلاگ فراسو می توان در راستای این سیاست نشریه تعبیر کرد . شنیده های من حکایت از آن دارد که فراسو در داخل و حتی در خارج از مرزهای کشورمان نیز، توجه و تحسین روشنفکران و اهل اندیشه را بر انگیخته است .
هر چه باشد افتخار داشتن چنین رسانه ای متعلق به شهری است که فرزندان او امروز بر قله های علم سواراند ، ولی صد حیف که نشانه و اثری از این سرمایه ی عظیم انسانی در هیچ گوشه ای از آن نمی بینیم.
جا دارد فراسو را دریابیم .با تهیه ی نسخه های این نشریه و حتی حمایتهای کوچک مادی و معنوی که قطعا هیچ نشریه و رسانه ای فارغ از این حمایتها توان برجای ماندن نداشته و ندارد. امیدوارم شعله های امیدی که فراسو افروخته نا خواسته به سو سو نیفتند .
سعید چوبینه
*کارشناس ارشد جزا و جرم شناسی* |